بی مغزهای فراری - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 0:17
رفته بودم یه سر انقلاب، میخواستم یکی دو تا کتاب بگیرم. بدجوری گرسنه بودم، شکمم هم هرازگاهی یه سر و صداهایی از خودش میداد... ادامه مطلب
چالش مال کم - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 0:17
یه زیرانداز پارچه ای که داشت تار و پودش از هم جدا میشد پهن کرده بود و کنار در ورودی یه شیرینی فروشی نشسته بود؛ ادامه مطلب
گرماگرمِ بهمن - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 0:17
راه را بلدم، توان بستن دارم از سر عشق، شور رفتن دارم نقشه ی راه، همان کفِ دستم بود از سرخی خون، قطبنما من دارم ادامه مطلب
و دیگر هیچ.../قسمت دوم - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 0:17
خدایا خسته و وامانده ام، دیگر رمقی ندارم، صبر و حوصله ام پایان یافته، زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است؛ ادامه مطلب
حاج مالک الشباز - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 0:17
کودکی متولد شد...مادرش زنی سفید پوست و پدر، سیاه پوستی قد بلند و هیکلی، تک چشم و البته کشیش! ادامه مطلب
بمیرید بمیرید - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 0:17
بمیرید بمیرید، در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید بمیرید بمیرید، و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید، سماوات بگیرید ادامه مطلب